محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
946
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و جو بود [ 1 ] . مثالش شمس فخرى گويد بهر دو معنى : بيت كار خلقت نيايد از خصمت * كار عنبر نيايد از غوشاى خرد گشته بپاى « 1 » گاو فنا * سر كه از تو كشيده چون غوشاى « 2 » و فريد احول نيز گويد مثال معنى اول را : بيت « 3 » بپيش ناكسان ننهم بخوارى تن چو نادانان « 4 » * نهد كس نافهء مشكين بپيش گنده غوشائى « 5 » غيداقى - تيريست سخت كه از سنگ گذاره شود و منسوب بغيداق است كه اسم مقامى است مثالش خاقانى گويد : بيت « 3 » بيك گشاد ز شست تو تير غيداقى * شود چو پاسخ كهسار باز با غيداق غازى - در فرهنگ بمعنى چرب روده باشد مثالش بسحاق گويد : شعر « 3 » از شوق غازى اسب آنكس كه كشته گردد * در دين لوت خواران باشد شهيد غازى و ديگر به معناى ريسمان باز و لولى نيز آمده [ 2 ] و به اين بيت مجير بيلقانى تمسك نموده : بيت « 3 » سالك بسيره شد نه به صورت كه عنكبوت * غازى نگردد ار « 6 » چه برآيد بريسمان و به همين معنى شيخ سعدى نيز گويد « 7 » : [ بيت ] چو غازى به خود برنبندند پاى * كه محكم رود پاى چوبين ز جاى و بمعنى غزا كننده عربيست . غنوى - [ بفتح غين و نون ] يعنى بخواب روى [ 3 ] . مثالش اثير اخسيكتى گويد : بيت « 3 » سلجق شه دوران توئى ، زير گليمى چه غنوى * بنواز كوس كسروى ، بفراز رايات ظفر غريچى - [ به راى مهمله و جيم فارسى . به وزن ريبى ] در نسخهء ميرزا سرما باشد . و در ادات غرينچى « 8 » آمده - باضافهء نون - . غامى - [ بكسر ميم ] در تحفه بمعنى ناتوان و
--> ( 1 ) - بجز « ن » « غ » : بكاى . ( 2 ) - « س » : غوشا . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - « س » : نادان . ( 5 ) - « س » : گندهء غوشاى . ( 6 ) - « س » « الف » : اگر . ( متن از « ب » است ) . ( 7 ) - اين جمله و شعر بعد از آن و جملهء بعد از شعر همه از « ب » است . ( 8 ) - « س » : غرنجى . ( 1 ) در برهان معنى غوشاك كه جاى خوابيدن چارپايان باشد نيز دارد . ( 2 ) در برهان معنى زن فاحشه و پسر معركهگير نيز دارد . ( 3 ) در برهان مصدر كلمه يعنى غنويدن آمده است .